جهانِ سیاه و سفید
مدیر سیستم — ۱۴۰۵/۰۸/۱۱
برخلاف انکار یا سرکوب که تقریبا بیشتر افراد، اسمشان را شنیدهاند، دفاع دوپارهسازی آنقدر زیرپوستی و پنهانی عمل میکند که معمولا ما آن را به راحتی در خودمان و در دیگران، نمیبینیم.
مسئله این است که ذهن وقتی با احساسات متناقض روبهرو میشود، مثلا وقتیکه هم کسی را دوست دارد و هم از او عصبانی است، تحمل این تضاد، برایش سخت میشود. برای همین و برای فرار از این اضطراب، دنیا را ساده میکند: آدمها یا کاملا خوباند یا کاملا بد. حد وسط، خاکستریها و آن چیزی که میتواند هم خوب باشد و هم بدیهای داشتهباشد، انگار از دید پنهان میشود. برگو، در این فصل، توضیح میدهد که ریشهی ماجرا، در همان دوسوگرایی انسانی است. همان چیزی که اجازه نمیدهیم، زیاد دوام بیاورد. ما در روابط مهم بین فردیمان، هم عشق داریم و هم خشم، هم محبت و هم نفرت. اما نفرت احساس راحتی نیست؛ خصوصا که جامعه، به ما یاد داده که نباید از کسی که دوستش داریم، متنفر باشیم. پس هنگام تجربهی چنین احساسات متناقضی، ذهن یکی از این دو را کنار میگذارد. یک روز طرف را فرشتهی بیعیب، میبینیم و روز بعد همان آدم میشود موجودی که هیچ ویژگی خوبی در او قابل یافتن نیست. این نوسانهای تند و ناگهانی، بارزترین نشانهی دوپارهسازی است. نکتهی مهمتر این است که دوپارهسازی بیشتر سراغ کسانی میرود که عزت نفس شکنندهای دارند. برای چنین افرادی، یک انتقاد کوچک، میتواند چیزی شبیه زلزله باشد. تقسیم دنیا به خوب و بد، یک جور سپر است؛ سپری در برابر این واقعیت که آدمها پیچیدهاند و خود ما هم پیچیدهگیهایی داریم و میتوانیم همزمان خوب و بد باشیم. گاهی زیر یک فشار شدید مثلا در یک بحران خانوادگی، ذهن ترجیح میدهد، به یک تصمیم سادهی سیاه و سفید برسد تا اینکه با پیچیدگی طاقتفرسای ماجرا و آدمها، روبهرو شود.
راه بیرون آمدن از این دام هم چیز عجیبی نیست. ما باید یاد بگیریم که دوباره خاکستریها را ببینیم. برگو پیشنهاد میکند، از خودمان بپرسیم آیا میتوانیم همزمان کسی را دوست داشته باشیم و از او متنفر باشیم؟ یا مثلا سه ویژگی خوب و سه ویژگی بد کسی را که دربارهاش احساسات شدید داریم، کنار هم بنویسیم. اگر نتوانستیم هر دو را همزمان ببینیم، احتمالا دوپارهسازی دارد کار خودش را میکند و این یک پیام هشدار جدیست.
از کتاب «چرا آن کار را کردم»
تلخیص و نگارش: فاطمه مرادی